part 15 | بلاگ

part 15

تعرفه تبلیغات در سایت
هر دو وارد بیمارستان شدن ولی چون لوهان هنوزم مست بود وسطای راه چرت و پرت میگفت و کای سعی میکردبه لوهان توجه کنه

وقتی کای ولوهان رسیدن دره اتاقه کای متوجه شدن که کلی خبر نگار جلوی درش وایساده

کای زود خودشو پشت دیوار قایم کرد که ناگهان دستی رو یه شونه اش قرار گرفت و وقتی روشو برگردوند متوجه کریس شد و نفسش رو با اسودگی بیرون فرستاد

کریس دست کای رو گرفت و به سمت یکی از اتاق ها کشوند و لوهان خاست اعتراضی بکنه که دست سهون رویه دهنش قرار گرفت

لوهان تقلا میکرد تا خودش رو از دست سهون نجات بده ولی سهون مسلما قوی تر از اون بود

سهون هم لوهان رو به اتاق دیگری برد که بقیه اعضای اکسو اونجا بودن

با ورود لوهان همه روشونو سمت لوهان برگردوندن ولی لوهان حالو اوضاع خوبی نداشت و همین که دست سهون از روی دهانش برداشته شد شروع به داد زدن کرد:کای رو کجا بردین؟کای حالش خوب نیست لعنتیااااااااا....بهم بگین ....کجا بردینش

سهون سعی کرد لوهان رو اروم کنه :هی..لوهان اروم باش...کای حالش خوبه فقط باید استراحت کنه...

لوهان عصبی تر از قبل داد زد و گفت: نه ....اون اصنم حالش خوب نیست ....اون وقت زیادی نداره ...

و قطره اشکی از چشمش پایین اومد

پاهاش تحمل نگه داشتنش رو نداشتن

و روی زانوهاش ایستاد

همه فهمیده بودن که لوهان میدونه بیماری کای چیه

و همه مثله لوهان حال خوبی نداشتن

و خوب از عشق لوهان به کای خبر داشتن

سوهو جلو اومد  و یه زانوش رو گذاشت زمین و دستش رو رویه شونه لوهان گذاشت و گفت : لوهان...نگران نباش....دکتر گفته کای احتمال نجات پیدا کردن داره....تو دنیا فقط یه نفر بوده که از این بیماری نجات پیدا کرده(این واقعیه هاااا....فک کنم تو سال 2008 بود یا ساله دیگه یه مرد از بیماری ایدز نجات پیدا کرده بود)  وچون زود به بیماریه کای پی بردن شاید راه نجاتی پیدا بشه....

لوهان با حرفایه سوهو کمی ارامش پیدا کرده بود

ولی همچنان اشک میریخت

باید امیدوار میبود

به کمک سوهو رویه تخت دراز کشید

همه میدونستن که حداکثر کای تا پنجاه سالگی عمر میکنه ،اگه نجات پیدا نکنه

و خوب این برای لوهان خیلی کم بود

چند دیقه ای تو سکوت بودن تا اینکه در باز شد و کریس وارد اتاق شد

از قیافه در همش معلوم بود خبر خوبی در انتظارشون نیست

سوهو جلو رفت و از بازوی کریس گرفت که کریس سرشو بلند کرد و به سوهو نگاه کرد و بعد خودشو انداخت تو بغل سوهو

اروم و بی صدا اشک میریخت

این اولین بار بود که همه اشکای کریس رو میدیدن

سوهو به ارومی به کمر کریس میزد و در گوشش میگفت: گریه کن کریس...خودتو خالی کن...

بعد چند دیقه که گریه های کریس تموم شد از بغل سوهو بیرون اومد و گفت : کای فهمید...

سوهو_حاش چطوره؟

کریس_داغوونه...

کریس نگاهی به لوهان انداخت که اروم رویه تخت خابیده بود

و گفت:ولی بیشتر نگرانه لوهانه تا خودش....

بکهیون با شنیدن حرفایه کریس طاقت نیوورد و خودشو انداخت تو بغل چانیول و گریه کرد

هیچکدوم حالو روزه خوشی نداشتن

کریس عصبی گفت:کاش میتونستم بیمارستان رو رویه سرشون خراب کنم....

شیومین گفت:خبرنگارا چی شدن ؟

چن:انتظار داری چی بشن...اونا زودتر از خوده کای خبر دارن

همه نگاها سمت کریس چرخید و که کریس گفت : متاسفانه حق با چنه ...اونا زودتر از کای خبردار شدن

لوهان با سرو صدای بچه ها اروم اروم چشماش رو باز کرد و با دیدن کریس

سریع به سمتش رفت و گفت: کریس کای کجاست؟منو ببر پیشش

کریس دستاش رو گذاشت رو بازوهای لوهان و گفت: لوهان به خودت بیا...نباید خودتو ضعیف نشون بدی....کای الان یکم به تنهایی نیاز داره تا با خودش کنار بیاد....

لوهان_ولی اگه من الان نرم پیش کای فکر میکنه...من به خاطره بیماریش نرفتم

کریس_کای این فکر رو نمیکنه...اون فهمیده تر از این حرفاست...بهش وقت بده بزار با خودش کنار بیاد....

لوهان چیزی نگفت و رفت سمت تخت

پشتش رو به دیوار تکیه داد و زانوهاش رو تو بغلش جمع کرد

حالا که فکر میکرد انتظار سخت ترین کار بود

شاید اونم باید این بیماری رو میگرفت تا در کناره عشقش بمیره و غصه هیچ چیزی رو نداشته باشع

*******

کای:

چند دیقه ای بود که کریس اتاق رو ترک کرده بود و کای رو با بیماری اش تنها گذاشته بود

از وقتی که شنید این بیماری رو داره ...تنها یک کلمه تو مغزش بود

"لوهان"

اون حالا میفهمید چرا لوهان پشت تلفن بهش گفت بیا ازدواج کنیم

کاش به حرفش گوش میکرد و تو همون دیقه باهاش ازدواج میکرد

ولی اصن با منطق جور در نمیومد

اون نباید لوهان رو بیشتر از این عاشق خودش بکنه

ولی خودشم میدونست طاقت یه لحظه دوریه لوهان رو نداره

باید اطلاعات بیشتری از بیماری پیدا میکرد

اه...لعنتی به این زندگی

درست تو همون روز که فهمیده بود میتونه با عشقش زندگی کنه باید میفهمید این بیماری رو داره؟

یه بیماری که حداکثر عمری که میتونه داشته باشه تا  پنجاه سالگیه  یا حتی از اونم کمتر....

ذهنش اشفته بود

نمیتونست چیزی رو تویه ذهنش سروسامان بده

باید با دکتر حرف میزد

حتما این بیماری باید راهه درمانی داشته باشه

ناگهان از تختش بلند شد و به سمت اتاق دکتر حرکت کرد

همین که پاش رو از در اتاق بیرون گذاشت

یکی از خبرنگارا کای رو دید و داد زد:کیم...کای...اقای کیم...

و دنبال اون خبرنگارا به سمت کای هجوم بردن که کای پا به فرار گذاشت

کای با سرعت میدویید تا اینکه به اتاق دکتر رسید و بدون این که در بزنه وارد شد

 و در رو پشت سرش بست

دکتر با دیدن کای که نفس نفس میزنه

سریع از جاش بلند شد و به کای کمک کرد رویه یکی از صندلی ها بشینه

بعد اینکه کای اروم شد

دکتر گفت : اقای کیم میتونم کمکتون کنم ؟

کای که کلا فراموش کرده بود از دکتر عصبی باشه :/ به خاطره اشتباهشون

گفت: دکتر راه نجاتی برای من هست ؟

دکتر با ناراحتی گفت : اقای کیم...

کای با صدای ضعیفی گفت : خاهش میکنم...

 دکتر_ اقای کیم چون شما تو مراحل اولیه این بیماری هستین...شاید بتونیم امیدوار باشیم...

کای سرشو انداخت پایین ....اون احتمال داشت که نجات پیدا کنه ولی این فقط یه احتمال بود....

از اتاق دکتر بیرون اومد که متوجه شد خبرنگارا نیستن

تو این موقعیت کمی خوشحال شد که خبرنگارا نیستن

به سمت اتاقی که توش بود حرکت کرد

سرش همچنان پایین بود و از کناری هر پرستاری که رد میشد تو گوش هم چیزی پچ پچ میکردن

از خودش حالش بهم خورد که اینهمه ترحم برانگیز شده بود

وارد اتاقش شد و رویه تخت دراز کشید تا شاید بتونه کمی از دنیای مسخره فاصله بگیره.......

*********

اروم چشماش رو باز کرد

ولی تو اتاقش نبود

عوضش تویه جایه سرسبز بود

و یه کت و شلوار سفید تنش بود

 یه دشت بزرگ بود که بالا سرش اسمون بزرگ با ابر های پنبه ای شکل دیده میشد

پرنده ها اوازی زیبا سر داده بودن

و کوه هایی بلند از دور به چشم میخورد

کمی که دقت کرد صدای خنده های یه نفر رو میشنوه

سمت صدا رو گرفت که متوجه پسری شده بود که پاهاش تو یه رود انداخته بود

کمی که دقت کرد متوجه شد لوهانه

با تعجب گفت : لوهان ؟

لوهان با لبی خندان برگشت سمت کای و گفت : کای اومدی عزیزم...

کای -لوهان اینجا کجاست؟

لوهان_کای اینجا بهشته...

کای-ما اینجا چیکار میکنیم؟

لوهان-نمیدونم شابد خدا خواسته؟کای بیا برای همیشه اینجا بمونیم...

کای-لوهان نمیشه کلی ادم منتظر ما هستن؟

لوهان از اب بیرون اومد و با پاهایه برهنه سمت کای رفت و گفت: کای من نمیخام ترکت کنم

و قطره اشکی از چشم لوهان پایین اومد

کای گفت : لوهان اروم باش منم ناراحتم ولی نمیشه که ما باید بجنگیم و تسلیم نشیم

ولی انگار حرفایه کای ، لوهان رو عصبی کرده بود

اب رودخانه دیگه اب سرد و معمولی نبود و مثل گدازه در حال جوشیدن بود

کوه ها داشتن تکوون میخوردنو به هم میخوردن

زمین داشت میلزید و دیگه از چشمای معصوم لوهان خبری نبود

حالا داشت به جای  اشک  از چشمای لوهان اتیش میبارید

کای دستش رو رویه صورت لوهان گذاشت ولی صورت لوهان مثله اتیش داغ بود

کای با صدای تحلیل رفته گفت: لوهان

لوهان حالا عصبی شده بود _کای بهت گفتم بیا اینجا زندگی کنیم

 و از مچ دست کای گرفت و کای احساس کرد الانه که کچ دستش بشکنه

خاست چیزی بگه زمین ترک بزرگی برداشتو به دو نیمه تقسیم شد

و پای کای سر خورد افتاد تویه گودال عمیق

کای چشماش رو باز کرد و از تخت بلند شد

از هیجان نفس نفس میزد

صورتش خیس عرق بود

لیوان اب کناره تخت رو برداشت ولی دستاش میلرزید

این چه کابوس لعنتی ای بود

لیوان اب رو سر کشید

 رویه تخت دراز کشید تا کمی اروم بشه

خوابش بیشتر از اندازه وحشتناک بود

اون نمیتونست چشمای لوهان رو از جلو چشماش دور کنه که چطور تبدیل به گلوله های اتیش شده بودن

چشماش رو رویه هم گذاشت تا بلکه بتونه کمی بخوابه ولی تا خوده صبح درباره اون کابوس وحشتناک فکر میکرد

باید بیخیالش میشد اون فقط یه کابوس

البته امیدوار بود.......

برچسب ها: کایلو , کریسهو

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31